سید جمال الدین واعظ
سیّد جمال الدّین واعظ اصفهانی،ملقب به صدرالواعظین و صدرالمحققین در سال 1279 هجری قمری ، در شهر همدان به دنیا آمد . او برادر زادهٔ آیت آلله سید اسماعیل صدر عاملی اصفهانی است پدرش در جوانی مرد و طفل خردسال را یتیم و بی سرپرست گذارد . مادر سیّد جمال الدّین پس از وفات شوهر ، با كودك خود به تهران آمد و سیّد را از سنّ چهار پنج سالگی به مكتب فرستاد . همین كه مختصر سوادی پیدا نمود او را نزد شوهر خواهر خود كه زنجیر باف بود به شاگردی گذارد .سیّد چون علاقه ی وافری به تحصیل داشت پیشه ی زنجیربافی را ترك گفت چهارده ساله بود كه مجدداً به مدرسه بازگشت و به تحصیل پرداخت . در بیست و یك سالگی به اصفهان كه در آن ایّام دارالعلم بود رفت و تحصیلات خویش را در این شهر دنبال كرد ،در ضمن به كار وعظ و تبلیغ پرداخت .
چون طرز صحبت و منبر سیّد با مذاق " مسعود میرزا ظلّ السّلطان " كه در نهایت استبداد در اصفهان حكومت می كرد، سیّد مجبور بود در ماههای محرّم و صفر كه ماه وعظ منبر است ، به ولایات دوردست برود چنان كه سه بار به شیراز و دوبار به تبریز و بعدها یك بار هم در سال وبائی 1322 به مشهد رفت . در رجب سال 1321 سیّد از تبریز به تهران آمد و چون از نیّت ظلّ السّلطان درباره ی خویش كه قصد آزارش را داشت با خبر گردید ، در تهران ماندنی شد و عیال و اطفال خود را به تهران آورد .در تهران واعظ مسجد شاه گردید و سخنان او مورد پسند مردم واقع شد . در آن اوقات نطق های سیّد را به وسیله ی تند نویسی ثبت می كردند و به صورت روزنامه ای به اسم " الجمال " در كوچه و بازار می فروختند كه خریدار بسیار داشت .
محمد علیشاه سیّد را از زمان ولیعهدی خود و مسافرت سیّد به تبریز خوب می شناخت و در آنجا به او لقب " صدر المحقّقین " داده بود . روزی كسی نزد وی فرستاد كه می خواهم تو را ببینم و كالسكه فرستاد كه سیّد به ملاقات او به نیاوران برود . مقصود از این كار دلجویی از او بود و می خواست به زور تطمیع و وعده و وعید او را با خود موافق سازد ولی سیّد زیر بار نرفت و در مراجعت از نیاوران در نزدیكی قصر قاجار كالسكه برگشت و پای سیّد زیر چرخ مانده شكست و كالسكه چی اسبها را از كالسكه باز كرده سوار شد و به حرم " حضرت عبدالعظیم " رفت و بست نشست . در نتیجه این سانحه پای سیّد تا آخر عمر ناقص ماند و با عصا به زحمت راه می رفت .
در روز توپ بستن مجلس شورای ملّی ، سیّد در مجلس بود و از بیم قزّاقها ، در پشت مجلس به باغ امین الدّوله پناه برد و پس از خروج از آنجا و متفرّق شدن مردم ، چون پای فرار نداشت ، پشت به دیوار ایستاده منتظر حوادث بود كه ناگهان در خانه ای باز شد و زنی بیرون آمد و همین كه چشمش به سیّد افتاد او را شناخته به داخل منزل برد . آن شب را سیّد در خانه ی آن زن كه عیال " اعتماد الدّوله " دایی شاه بوده است گذرا نید و فردای آن روز با لباس مبدّل به قصد عتبات از راه قم و همدان از تهران حركت كرد و در همدان به دست " رضا " نام نایب حاكم گرفتار آمد و سرانجام به امر محمّد علیشاه پاهایش را زیر شكم قاطری بستند و او را به بروجرد بردند و به زندان انداختند و پس از چندی كه گویا شب بیست و ششم رجب و به قول برخی شوّال سال 1336 باشد ، نخست قهوه ای به او داده و سپس با تسمه او را خفه كردند .
ستارخان
ستار قرهداغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال 1285 قبه دنیا آمد. او از اهالی قرهداغ آذربایجان بود كه در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن كه برای طرد و دستگیر كردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی كرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یك سال در برابر قوای دولتی ایستادگی كرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد.
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی كه به دفاع از حقوق طبقات زحمتكش بر میخاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان میگرفت و به فقرا میداد. سپس با میانجیگری پارهای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالكان حفاظت از املاك خود را به او میسپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار میداد.
او در مدت یازده ماه از 20 جمادی الاول 1326 ق تا هشتم ربیع الثانی 1327 ق رهبری مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازیها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری كه شهرت او به خارج از مرزهای كشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریكایی هر روز نام او با خط درشت ذكر میشد و درباره مقاومتهای سرسختانه وی مطالبی انتشار مییافت.
در اواخر كارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز كرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی 1327 ق به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. ستارخان به كنسول روس (پاختیانوف) كه میخواست بیرقی از كنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال كنسول، من میخواهم كه هفت دولت به زیربیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمیروم»
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاكم مستبد تبریز رحیم خان قد علم كردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندكی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی آخوند ملامحمدكاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حركت كرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود. هدف دولت مشروطه از این اقدام كه به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع كنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه 7 ربیع الاول سال 1328 ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حركت كردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و كرج استقبال باشكوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرتهای زیبا و قالیهای گران قیمت و چلچراغهای رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابانهای ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده میشد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی كه در چادر آذربایجانیهای مقیم تهران تدارك دیده شده بود به سوی محلی كه برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی كنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یك ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و كمی جا دولت، محل باغ اتابك (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسكان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی كه نیروهای هر دو طرف در محلهای تعیین شده اسكان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود كه به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او میبایست سلاحهای خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری كردند. به تدریج مجاهدین دیگری كه با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مركزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد كه «به سوگندی كه در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.
بعدازظهر اول شعبان 1328 ق قوای دولتی، كه جمعا سه هزار نفر میشدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابك را محاصره كردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده كردند و به فاصله 4 ساعت 300 نفر از افراد حاضر در باغ كشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پلهها در یكی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت كرد و مجروح شد و قادر به حركت نبود. اندكی بعد قوای دولتی او را دستگیر كردند و به منزل صمصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند ( 30 رجب 1328 قبعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشكان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را كردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ 28 ذی الحجه 1332 هـ. ق25آبان 1293 شدر سن 53 سالگی در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی كه هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع میكردند به خاك سپرده شد.
باقرخان
باقرخان در محله «خیابان» تبریز،در 1278 ق / 1240 ش متولد شد.ظاهراً در جوانی به بنایی اشتغال داشته است و در محله خود به دلیری و عیاری شهره بود و به این سبب، یك چند كدخدای آنجا شد.در روزگار ولیعهدی مظفرالدین میرزا در تبریز، در زمره فراشان یا یوزباشیان دستگاه او در آمد و در استیفای آذربایجان هم مدتی مامور گردآوریمالیات بود.
در پی بمباران مجلس و تفویض حكومت و فرماندهی نظامی آذربایجان به كسانی چون محمدولیخانتنكابنی و عینالدوله و عبدالمجید میرزا انقلاب در آذربایجان اوج گرفت و چون ستارخان نیز از امیرخیز به پاخاست، باقرخان هم از محله خیابان به او پیوست و با مجاهدانی كه گردآوردند، قصد تهران و كمك به مجلس شورا كردند، اما انجمن ایالتی تبریز كه حضور آن دو رادر شهر ضروری میدانست، مانع رفتن آنها شد. اجازه ورود به عین الدوله و اردوی دولتی ندادند و ستارخان و باقرخان به اشغال ورودیهای شهر وسنگربندی در خیابانها دست زدند. در نخستین رویاروییهای قوای دولتی با مردم تبریز، حوزه نفوذ و اقتدار باقرخان كه تقریباً به طور مستقل كارمیكرد، چندان گسترده نبود، ولی به تدریج با ضعف مرتجعان و هواداران شاه، نفوذ بیشتری یافت؛ اخطاریهها و اعلامیههای «مجلس غیبی» یا شورای مخفی تبریز،به مهر ستارخان یا باقرخان صادر میگردید. گزارشهای كنسولگریهای روس و انگلیس، حاكی از نگرانی ماموران بیگانه از فعالیتهای باقرخان و ستارخان است كه به تعبیر آنها موجباغتشاش در شهر شده بود. در اواخر رمضان 1326 بازارهای تبریز بسته شد و انجمن ایالتی به تشكیل نیروهای نظامی به فرماندهیباقرخان و ستارخان دست زد كه هزینههای آن را مردم میپرداختند.
در این میان رحیم خان چلبیانلو به دستور محمدعلی شاه بر تبریزی ها تاخت و یكی از نخستین اهداف او تخریب و تاراج محله خیابان بود كه از لحاظ نطامی و شمار مجاهدان در درجه اول اهمیت قرار داشت. حملات بیوكخان، پسر رحیمخان به خیابان راه به جایی نبرد و رحیمخان خود به تبریز تاخت، همزمان با حمله رحیم خان با تحریك پاخیتانف، سركنسول روسیه مردم بیمناك شده، فریب میخوردند و بیرقهای سفید به علامت صلح باقوای دولتی بر خانههای خود برافراشتند. اوضاع طوری واژگونه شد كه باقرخان هم ناچار به خانه میرهاشم خیابانی پناهنده شد و از روسها تامینخواست و حتی گفتهاند كه بیرق سفید بر سر در خانهاش آویخت. این حادثه سبب شد تا بسیاری از مجاهدان دیگر نیز خانهنشین شوند و راه برایتسلط قوای دولتی هموار گردد. در حالی كه رحیمخان كدخدایان تبریز را وادار میكرد تا 90 نفر از سران مجاهدان را كه باقرخان در راس آنها قرارداشت، به او تسلیم كنند، دلیری ستارخان كه بیرقهای سفید را فروكشید و باقرخان را رسماً به ادامه مبارزه فراخواند، اوضاع را به نفعمشروطهخواهان تغییر داد. باقرخان پس از اظهار پشیمانی، به درخواست انبوه مردمی كه از مسجد صمصامخان به سوی خانه او روان شدند دوبارهبه تكاپو برخاست و عزم مقابله با رحیم خان كرد. سرانجام نیز به همت او و دیگر مجاهدان، محل استقرار رحیم خان در باغ شمال تصرف شد. پساز آن رشته امور شهر در دست مجاهدان افتاد و طرفداران شاه و مرتجعان كه در شبكهای مفسدهانگیز به نام «انجمن اسلامیه» گردآمده بودند، به ناچارشهر را ترك كردند.
با این همه عین الدوله به دستور شاه، شهر را در محاصره گرفتو جنگی خونین آغاز شد و باقرخان كه اردویش مقابل قوای عین الدوله قرار داشت،رشادتهای كمنظیر نشان داد، و چون نمایندگان روس و انگلیس به بهانه حمایت از اروپاییان، اولتیماتوم شدیداللحنی خطاب به انجمن ایالتی تبریزفرستادند، باقرخان به این اخطار وقعی ننهاد و از كار دست نكشید. در پی این اخطار، قوای روسی وارد شهر شد و ستارخان و باقرخان برای پرهیز از دادن بهانه به دست متجاوزان مجاهدان را از هر گونه حركت بر ضد این قوا باز داشتند. و خود با آن كه در آغاز پیشنهاد انجمن ایالتی مبنی برتحصن در كنسولگری عثمانی را نپذیرفتند، سرانجام در جمادیالاول 1327 ناچار به آنجا پناهنده شدند. با این همه، روسها كه ازحضور باقرخان و ستارخان در تبریز سخت واهمه داشتند، با كنسولگری (شهبدرخانه) عثمانی وارد مذاكرده شدند و سرانجام از استانبول دستوررسید كه این «خادمان وطن» به عثمانی بروند وگرنه مورد حمایت آنها نخواهند بود. دولت روسیه هم به كنسول خود در تبریز دستور داد تا خروجستارخان و باقرخان از تبریز، قوای روس را در شهر نگاه دارد.
در این میان، تهران به دست مجاهدان بختیاری و گیلانی فتح شد و مخبرالسلطنه والی آذربایجان گردید و با استقبال ستارخان و باقرخان روبهرو شد.وی از آغاز رشته امور را در دست گرفت و اعلام كرد كه كسی جز دولت و انجمن ایالتی در اداره امور مداخله نكند. از آن سوی سپهدار اعظم، ستارخان و باقرخان را برای رفتن به تهران تشویق كرد و مخبرالسلطنه هم كه نمیخواست آن دو در تبریز بمانند و از پیش نیز از آنها دلتنگی داشت، به سردی با آنهارفتار میكرد و خواهان خروجشان از شهر بود. باقرخان و ستارخان به نگارشنامههایی به مقامات تهران دست زدند و خدمات خود را برشمردند و گاه پاسخهایی دایر بر قدردانی دریافت داشتند؛ تا این كه عضدالملكنایبالسلطنه احمدشاه و سپس مستشارالدوله، رئیس مجلس شورای ملی ضمن تایید خدمات و زحمات آنها، هر دو را به تهران دعوت كردند واز آخوند ملا محمدكاظم خراسانی نیز خواستند كه آن دو را به آمدن به تهران تشویق كند. توصیه آخوندخراسانی، ستارخان و باقرخان را در این كار راسخ كرد و آن دو با گروههای مسلح خود رهسپار تهران شدند. البته در این كار، اصرار انجمن ایالتی كه از هشدارهای روسیه دایر بر تجدید لشكركشی بیمداشت، بیتاثیر نبود.
ستارخان و باقرخان در نوروز 1289 تبریز را به قصد تهران ترك كردند. در زنجان، شیخ محمد خیابانی و میرزا اسماعیل نوبری و برخی از وكلای مجلس درملاقاتی با اسماعیل امیرخیزی، منشی و مشاور ستار، از رفتن باقرخان و ستارخان به تهران ابراز نگرانی كردند. امیرخیزی چاره كار را در این دید كهآخوند خراسانی آنها را به عتبات دعوت كند پس چون مجاهدان به قزوین رسیدند، از علمای نجف تلگرافی رسید كه آنها را به تشرف فرا میخواند. بااین همه، استقبال گرم مردم از مجاهدان در همه شهرها و آمادگی تهرانیان برای استقبال موجب شد تا سردار و سالار هر دو سفر به عراق را به پس ازدیدار از تهران موكول كنند.
علمای نجف به درخواست مستشارالدوله، رئیس مجلس شورای ملی كه از آلت دست شدن این دو توسط«اشخاص مغرض و معاند» بیمناك بود و نیز درخواست محرمانه سپهدار اعظم از آخوند خراسانی، باقرخان و ستارخان را به عراق دعوت كردند. بههر حال سردار و سالار ملی در میان استقبال بیسابقه مردم وارد تهران شدند و دولت به پذیرایی با شكوهی از آنان پرداخت و احمدشاه جوان هر دورا سخت محترم داشت. آنگاه ستارخان را نخست در باغ صاحب اختیار، و سپس در پارك اتابك و باقرخان را در باغ عشرت آباد جای دادند ومجلس شورای ملی نیز با اهدای لوحی به تقدیر از آنها برخاست و تصویب كرد كه ماهانه به هریك 1000 تومان مقرری پرداخت گردد.
سردار و سالار ملی به ناچار در تهران ماندند یا نگاه داشته شدند. ستارخان 4 سال بعد درگذشت و باقرخان نیز چند سال بعد، در آغاز جنگ جهانیاول در زمره گروهی از آزادیخواهان در محرم 1334 رهسپار قلمرو عثمانی در عراق شد، ولی شكست آلمان در این ناحیه و پراكندهشدن آزادی خواهان، باقرخان و یارانش را به فكر بازگشت به ایران انداخت، وی و یارانش در راه بازگشت در حدود مرز قصر شیرین در خانه مردیبه نام محمد امین طالبانی بیتوته كردند ولی شبانگاه همه به دست او كه طمع در اموالشان بسته بود، كشته شدند. چند روز بعد ماموران انگلیسی كه از سابقه شرارتهای محمدامین آگاه بودند، از ماجرا خبر یافتند و او را گرفتند و پیكر باقرخان را كه در گودالی دفن شده بود،یافتند. محمدامین طالبانی اعدام، و باقرخان همانجا به خاك سپرده شد.. در آذرماه 1354 جسد باقرخان، سالار ملی از روستایمحمد امین به تبریز منتقل و با احترام در گورستان طوبائیه دفن شدند.
سردار اسعد بختیاری
حاج علیقلی خان معروف به «سردار بهادر» و «سردار اسعد» فرزند ارشد علیقلی خان سردار اسعد بختیاری در 1259 در چهار محال بختیاری متولد شد. پس از فراگرفتن تحصیلات ابتدائی و دروس معمول زمانه به سواری و تیراندازی و آئین سپاهیگری پرداخت و فنون جنگی را به حد كامل آموخت. چندی نیز در اروپا بسر برد و زبان فرانسه را یاد گرفت.
در 1288 چند روز پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه از سلطنت برای تقویت نیروی مركزی با هزار سوار بختیاری وارد تهران شد و بلافاصله به عضویت دادگاه عالی انقلاب تعیین گردید. این دادگاه عدهای از مخالفین مشروطه را محاكمه و محكوم به اعدام نمود. شیخ فضل الله نوری مجتهد بزرگ توسط همین دادگاه محاكمه و اعدام شد.
سردار بهادر چند ماه پس از ورود به تهران مأمور دفع غائلههای زنجان و آذربایجان شد و در رأس پانصد سوار بختیاری به اتفاق یپرم رئیس نظمیه عازم مأموریت جنگی گردید. اولین برخورد جنگی این نیرو در زنجان بود. در آنجا ملاقربانعلی مجتهد متنفذ و مستبد علیه مشروطه خواهان دست به اقدام زده بود و شهر زنجان در تصرف او بود. در یك برخورد شدید ملاقربانعلی شكست خورد و قوای او متواری شدند. او را توقیف و به تهران اعزام نمودند. سپس عازم آذربایجان شدند. پس از ورود به تبریز مخبر السلطنه والی و ستارخان و باقرخان از آنان استقبال شكوهمندی نمودند. سردار بهادر در این مأموریت فتنههای اردبیل، سراب، و اهر را پایان داد و با تعدادی اسیر و غنائم جنگی بازگشت و مورد استقبال با شكوه مردم واقع شد.
در 1290 محمد علی میرزا سلطان مخلوع به اتفاق برادران خود منصور میرزا شعاعالسلطنه و ابوالفتح میرزا سا لار الدوله به قصد تصاحب تاج و تخت وارد ایران شدند و به سرعت نواحی كرمانشاه، كردستان، لرستان، گرگان، مازندران، اراك و شاهرود به تصرف آنها درآمد و اولین اردوی شاه سابق به فرماندهی میرزا علی خان ارشدالدوله در ورامین تهران آرایش جنگی گرفت. قوائی از تهران به فرماندهی سردار بهادر و یپرم خان رئیس نظمیه برای مقابله با آنها به استقبال رفتند. در جعفر آباد ورامین دو اردوی جنگی در مقابل یكدیگر قرار گرفته جنگ آغاز شد. در این نبرد با وجودی كه نیروی شاه مخلوع و ارشد الدوله بر نیروی دولتی فزونی داشت، مع الوصف شكست خوردند و ارشد الدوله دستگیر و اعدام شد و قوام دولتی پیروز شدند. سردار بهادر پس از چند مأموریت جنگی دیگر، به حكومت عراق منصوب شد و چند سال در آنجا باقی ماند.
در 1296 علیقلی خان سردار اسعد درگذشت و طبق فرمان احمدشاه عنوان و لقب سردار اسعد به سردار بهادر تعلق گرفت و از این تاریخ عنوان سردار اسعد بختیاری یافت. در همان سال در كابینة میرزا حسن خان مستوفی الممالك وزیر پست و تلگراف شد و جمعاً سه ماه وزیر بود. در 1299 والی كرمان شد. بعد به استانداری خراسان رسید. در 1303 در كابینة سوم و چهارم سردار سپه به وزارت پست و تلگراف معرفی گردید.در كابینة مهدیقلی هدایت (مخبر السلطنه) به سمت وزیر جنگ تعیین شد. این كابینه متجاوز از شش سال روی كار بود و در تمام مدتی كه سردار اسعد در رأس وزارت جنگ قرار داشت عملاً كارهای وزارت جنگ را شخص شاه انجام میداد.
در فاصله بین سالهای 1309 – 1307 ش كه شورش عشایر فارس آغاز شد و دامنة آن به بختیاری كشیده شد، سردار اسعد با چهارصد سوار بختیاری به منطقه رفته، اوضاع آنجا را امنیت بخشید.جعفرقلی اسعد از دوستان و نزدیكان رضاشاه بود. در غالب مسافرتها او را همراهی میكرد. غیر از همراهی با شاه در مسافرتها و بازدیدها اسعد یكی از نزدیكان معدود رضا شاه بود كه هفتهای چند نوبت او را در كاخ ملاقات مینمود و بعد از تیمورتاش نزدیكترین شخص به شاه بود.
در 1312 ش محمد علی فروغی به نخستوزیری رسید. اسعد كماكان عهدهدار وزارت جنگ شد و در همان سال طبق معمول سنواتی شاه برای شركت و مشاهده مسابقات اسب دوانی به دشت گرگان عزیمت نمود. در این مسافرت، اسعد در صف مقدم همراهان شاه قرار داشت. پس از انجام مراسم اسب دوانی و توزیع جوایز توسط اسعد در روز 8 آذرماه 1312 ش، سرهنگ سهیلی رئیس اطلاعات شهربانی او را بازداشت نمود. بلافاصله به زندان قصر انتقال یافت. جعفر قلی اسعد تا دهم فروردین 1313 ش در نهایت زجر و شكنجه در زندان به سر برد تا اینكه در آن روز كشته شد
منبع:
نگاهی به افراد تاثیرگذار در شكل گیری و روند مشروطه ایرانی ، محمد باقری ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
